ثانیه ها در گریز
نگاه ها منتظر
و ماهی تنگ بلور بیقرار
صدای سوت آغاز
و حرکت این قطار کوکی
بر مدار تکرار
ثانیه ها در گریز
نگاه ها منتظر
و ماهی تنگ بلور بیقرار
صدای سوت آغاز
و حرکت این قطار کوکی
بر مدار تکرار
سهم من از تحویل سال
کوله بار اندوهی سنگین تر
وحشتی بزرگتر
و
انتظاری است که نا تمام می نماید
حرفم امروز حرفِ بی حرفی است
ناله هایی ز دردِ دلتنگی است
بغض هایی که کهنه یا کال اند
همدمِ عقده های این بندی است
سالِ قحطی، دوباره در تکرار
خشکسالیِ آرزومندی است
برگِ تقویمِ مانده در پستو
آخرین روزِ بودنِ شادی است
عشق ها، خاطراتِ گندیده
در رگِ ذهنِ خسته ام جاری است
جایِ پایِ سترگ ناکامی
بر غرورِ لهیده ام باقی است
زنگِ پایان نمی خورد اینجا
زندگی گارگاهِ کارِ اجباری است
تو را
در رویای کدامین خواب کدام دنیای رویایی
خواهد یافت
مردی که حتی
در خواب هم
به رویاهایش نمی رسد
امشب اولین باران پاییزی تن شهرو خیس کرد رفتم زیر باران قدمی بزنم که یه کم سبک بشم که نشد خواستم یه چند خطی از باران بنویسم و اینکه ....که دیدم نمیشه. نمیدونم واقعا نمیشه یا من نمیتونم؟ به گمانم قدم زدن و نوشتن و این چیزا هم دل خوش می خواد اصلا دل خوش هم نخواد حداقل دل می خواد که من نه دل دارم نه دل خوش.
قدم نزده بر می گردم و حرفی هم برای نوشتن نیست.
از يك شبگردي معمولي شروع شد اولين قدممان در اين راه، كه صحبت جشنواره بود و فراخوان شفاهي كه انجمن داده بود براي ارائه فيلمنامهها و گرم صحبت بوديم در اين مقال با مسعود دولتياري و محسن سعيدي كه مسعود از فيلمنامهاي گفت كه نوشته عباس دوستقرين بود در سالهاي پيش. داستان، داستان كودك نبود و كودكش در قصه مهجورو داستاني نو بنا شد و نميدانم آن شد كه بايد يا نه؟ ياران به سرپنجه نقد خويش آن را پيراستند. متن را به دبيرخانه دادم و منتظر تا كه قبول افتد و در نظر آيد كه مقبول افتاد.
پس در تدارك ساخت فيلم، راهي لالجين شدم به همراه جواد گنجي در جستجوي كارگاه كوزهگري، آنچنان كه در قصه بود و يافتيم و با خاطري آسوده، به دنبال يافتن نقشآفرينان اين قصه و مزدك مهيمني همراه اين مرحله بود و آزموديم و انتخاب كرديم بازيگران اين داستان را و همچنان پيرمرد قصه نبود يا نمييافتيمش كه استاد محمدعلي مهيمني قصه را خواند و بر ما منت گذاشت با قبول بازي نقش پيرمرد قصه، و از اين مرحله هم به لطف خانواده مهيمني و همراهي مسعود اميدي، امير توحيدي، ليلا خليليخو، زهرا مستقيمي و .... به سلامت گذشتيم و اميرمسعود حسيني هم از تهران رسيده بود تا ثبت كند اين قصه را از نگاه دوربينش و مهدي كريمي كه از آغاز همراه ما بود "رد پاهاي زندگي" را نقش ميزد بر گل و اين قطار با مسافراني كه در هر ايستگاه بر آن سوار ميشدند آرام آرام در راه رسيدن حركت ميكرد تا در ايستگاه اعتبار از حركت ايستاد. زمان ميگذشت و فرصتها اندك ميشد. بر آن شدم تا با مختصر سرمايه خويش به پيش برم اين قطار را تا ايستگاه آخر و همدلي ياران نيز بدرقه راه شد تا از قافله زمان عقب نماند "رد پاهاي زندگي". كه اين بار مشكلي ديگر راه بر ما بست، صاحب آن كارگاه كوزهگري كه ميخواستيم تا قصه را در آن روايت كنيم، سر باز زد از قراري كه با وي داشتيم و يافتن كارگاه ديگري ما را دوباره سرگردان لالجين كرد و اين بار همراه با مهدي كريمي و همان روز كارگاه ديگري يافتيم كه خالي بود و نيازمند تهيه ابزار صحنه، اما خيالمان راحت شد.
10 روز كار فشرده از صبح تا شب و گاه تا نيمهشب، لوكيشنها متعدد بود و برنامهريزي محسن سعيدي چارهساز شد در اين تنگناي زمان. كارگاه كوزهگري در لالجين، خانهاي در گوشهاي از شهر همدان، بازار شهر و كارخانهاي در صالحآباد و بايد همه را ميرفتيم و سخت بود اين رفتن و آمدن و سختتر كار با دو كودك كه بازي ميكردند با ما به جاي بازي در فيلم، در اين كارزار عرفان كريمي هم چند قدمي همراه شد. 10 روز گذشت و كار تصوير به اتمام رسيد و باز دستان تواناي مسعود دولتياري بود كه به فن تدوين خلق كرد آنچه را كه ديديد، و چه دلسوزانه و بيوقفه بود اين همدلياش براي رساندن كار در موعد موعود و رسيد در آخرين روز و مقبول افتاد، تا نفسي راحت بكشيم از براي اتمام كار و رساندن "ردپاي زندگي" به دروازه جشنواره 24.
پ.ن: "ردپاي زندگي" نام فيلمي داستاني بود كه در شهريورماه كار ساخت آنرا آغاز كردم و در اولين روز پاييز در بخش مسابقه سينماگران استان همدان در بيست و چهارمين جشنواره بين المللي فيلم كودك و نوجوان همدان پذيرفته شد.
می دوم
می افتم
بر میخیزم و باز نگاه می کنم
خط پایان آرامش همچنان دور تر می شود
و من
در آرزوی لمس پایان
در حسرت ایستادن
در رویای رسیدن
باز می دوم
در اوراق کهنه این دفتر
صدایی است
که تورا در من تکرار می کند
و کلماتی که غمگنانه
تکرار می شوند
در حسرت حنجره ای
که دیگر تکرارشان نخواهد کرد
... پای فرسوده
... دستها خالی
.
.
.
تنها شاید به سر توان درنوشتن
واپسین گام برهوت سرنوشت را
یک سلام و یک لبخند
یک نگاه و یک امید
یک نگاه و یک بدرود
.
.
.
قاب های خالی تردید
پ.ن:و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند